خیال

 

Friday, December 03, 2004

محکوم

حکم من اعدام است
نه!چه می گویم من؟
من به زجر ابدی محکومم
من چنین حکمی را
با همه درد و غمش
در درون پروردم
و دمی بر نزدم
تا مبادا
یک دم
به تو
تحمیل شوم
"خیال"
_____________________________________________
*چند تا از دوستا از من پرسیده بودن که نوشته ی زنده بمان از کیه؟
هر متنی رو که اینجا میذارم از خودمه.در غیراین صورت حتما شاعر یا نویسنده رو معرفی می کنم
ضمنا از لطف همتون ممنونم.
*نویسنده متن زن----مرد کریستسن بوبن هست.

Sunday, November 21, 2004

زنده بمان


مردنم نيست مهم
مردنم را اين چنين مي دانم:
رفتن تو،اما
تو برو
زنده بمان
قولي مي خواهم
از تو و از دل تو
كه فراموش كني
اين من عاصي را.
به دلت آمده ام و تو را اين گونه
به دلم راه دادم
اي همه هستيِ من،
تو برو،باكي نيست!
زنده گي مي گذرد
مردنم نيست مهم.
من كه خوب مي دانم
رفتنت از دل من،
نيست ممكن…
پس ببخشاي مرا
...

Thursday, November 18, 2004

Searching...

I was searching for God thousands of lives…
One day in total seclusion and disparity,I whispered:
“God speak to me”,and bird sang,but I did not hear.
So I yelled, “God let me hear you”,
And the thunder rolled across the the sky,but I did not listen.
I looked arround and said: “Godlet me see you”,
And a star shone brightly,but I did not notice.
And then I shouted: “God show me a miracle”,
And a life was born,but I did not apprehend.
So I cried out in despair, “Touch me God let me know that you are here!”
Whereupon
God reached down and touch me,but I brushed the butterfly away and walk on.
So my real search started…
1 day passed
10 day passed
finally after 60 year
I saw him,sometimes far away.I rushed,by the time I would reach there he
had gone further.
It went on and on .But finally I arrived at the door and on the door was a sign "this is the house where God lives"
I became worried for the first time. I became very troubled.Trembling I went up the stairs.
I was just about to knock on the door ,and suddenly in a flash, I saw,
If I knock on the door and God opens the door,Then what?
Then everything is finished,my pilgrimages.my great adventures,my philosophy,my poetry,all the longing of my heart,all is finished,it will be suicide.
Seeing the point, I removed my shoes from my feet because going back down the stairs might creat some noise and from the moment I reached the bottom of step I ran.
I have not looked back.Since then I have been running for thousands of years,I am still searching for God.Although now I know where he lives.
So all I have to do is avoid that place and I can go on searching for him everywhere else.Bit I have to avoid that house.
That house haunts me. I remember it perfectly. If by chance I accidently enter that house,then all is finished.

Friday, November 12, 2004

عدل دنيا

خنده دارد دنيا
دنياي دني،
پست و كثيف.
عدلِ اين دنيا
مثل آزاديِ دختر همسايه ي ما
در بند است
غل و زنجير به پاي
من و توست،
دم نبايد بزني
كين همه از عدل است
.

Sunday, November 07, 2004

انتها

صبح زود بدون هيچ هدفي به بهونه ي خريد روزنامه از خونه اومدم بيرون.تصميم گرفتم به هيچ كس و هيچ چيزي حتي براي يه لحظه هم فكر نكنم.به خيابون اصلي رسيدم،روي بلوكاي سيماني كنار جدول آب وايسادم و مسير جدول رو پيش گرفتم،هنوز هيچ فكري سرا غم نيومده،فقط به فكر حفظ تعادل هستم.
ديگه سايمو جلو پام نميبينم،حتماً هوا ابري شده.مهم نيست،آفتابي يا ابري بودن آسمون نمي تونه آرامشمو به هم بزنه.
مسيرمو ادامه ميدم…
يه قطره بارون روي گونم افتاد،هوا داره باروني مي شه.
باز هم اهمييت نمي دم.
تنها جايي رو كه ميبينم جلوي كتونيِ سفيدم ِ.هيچ صدايي رو نمي شنوم،حتماً توي اين ازدحام سكوت بر قرار نيست،اما من نمي شنوم.
مسيرمو ادامه مي دم…
تعادلم داره از بين ميره،كم كم دارم تلو تلو مي خورم،سرم گيج ميره.
هنوز روي بلوك ها هستم…
صدايي رو مي شنوم،صدايي غريب.بر مي گردم تا دنبال صدا بگردم،كه بين زمين و آسمون صاحب صدا بازومو مي گيره ، تا توي جدول كه حالا پر از آب شده نيفتم.
من:ببخشيد شما؟
او:يه دوست
ـ نخيرم.يه غريبه
ـ يه غريبه نمي تونه دوست باشه؟
ـ نه
ـ مي ياي بقيه مسيرو با هم لبه ي جدول راه بريم؟
ـ نه
ـمن اينور تو اونور،تو يه جهت.باشه؟
ـ نه، نمي خوام.
ـ خوب پس صبر كن حرفمو كه شنيدي،بعد هر دومون لبه ي جدول راه ميريم.اما اين بار با هم نه.تو دو جهت مخالف؟باشه؟
ـ اول سيگارتو خاموش كن.
ـ اذييتت مي كنه؟
- نه، ولي تو آدمي، اوني كه دود مي كنه لوكوموتيوِ.
- ممنون كه منو آدم خطاب كردي.(سيگارشو خاموش مي كنه)
- (ميخندم)شك داري؟
- مممممم
- جالبه
- اسمت چيه؟
- بهت نمي گم.
- خوب نگو اشكال نداره
- …
- چرا ساكتي؟
- با تو حرفي ندارم
- هيچ حرفي؟
- هيچي.
- خوب پس مسيرتو ادامه بده.من هم مسيري رو كه تو قبلاً اومدي پي مي گيرم.
- (دلم نمي خواست بره)آقا…
- بله
- سر كار گذاشتن آدما،درست وقتي كه بعد از مدت ها دارن آرامشو احساس مي كنن،لذت بخشه؟؟؟
- (لبخند مي زنه)
روي دو خط موازي درست در كنار هم به مسيرمون لبه ي جدول پر از آب ادامه مي ديم.
حرف مي زنه،صداشو مي شنوم.گرماي حضورش رو احساس مي كنم،من حالا تنها نيستم.
اونم تنها نيست،من با اونم،دارم به حرفاش گوش مي دم،خوش حاله-چشماش ميخنده-.
ظهر شده،و ما باز به مسيرمون ادامه مي ديم.
حالا منم حرف مي زنم،از خودم مي گم،از حسم،از ترسم.از آينده ي وحشتناك،از فرداي تاريك و...
حر فمو قطع مي كنه.از خودش ميگه،از حسش،از آرامش،از آينده،از فرداي روشن و از انتطار براي رسيدنِ فردا.
در كنارش احساس امنيت مي كنم،حالا دستام توي دستاش ِ.مي خوام صداش كنم اما اسمشو نمي دونم.
ـ آقايِ…
ـ هر چي دوست داري منو صدا كن.
ـ (خجالت مي كشم)دوسي
ـ (مي خنده)
خوبه،منو تو واسه هم ،هم اسميم.درسته دوسيييي؟
ـ آره
ـ هوا داره تاريك مي شه؟نمي ترسي؟
ـ نه
ـ …
(دلم شور ميزنه.ترس تمام وجودمو گرفته.اما نه ترس از تاريكي)
ميگه:چرا سا كتي؟
من:…(داريم به آخر خيابون نزديك مي شيم)
ـ يه حرفي بزن
ـ …
ـ تر سيدي؟
ـ…
ـ ….
ـ…
ـدوسي
ـ(باز هم من سكوت مي كنم)
ـمن تو رو دوست دارم،دوسييييي.
(خيا بون به انتها رسيد ،همينطور وقت من)
او:تو چيزي نمي خواي بگي؟
من:خدا نگهدار
ـ همين؟
ـ …
ـبه اميد ديدار
ـ(اميدي وجود نداشت،مسير تمام شده بود) خدا حافظ
بارون بند اومد،هوا تاريك شد،و باز هم منم و تصوير كتوني هاي سفيدم و سكوت…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*راستي من هيچ صبحي به بهونه ي خريد روزنامه از خونه بيرون نيومدم و هرگز لبه ي جدول آب از صبح تا شب راه نرفتم.

Sunday, October 31, 2004

مردها.............زن ها

مردها پسر بچه هايي مطيع هستند.همان گونه كه به آن ها آموخته اند زنده گي مي كنند.هنگامي كه زمان ترك مادرهايشان مي رسد ،مي گويند: باشه،ولي من به يك زن نياز دارم.من حق دارم چندين زن،فقط و فقط براي خودم داشته باشم. يك زن براي رختخوابم،يك زن براي سر ميزم، يك زن براي فرزندانم و يك زن براي خودم كه همواره كودك باقي مي مانم.و از ان جايي كه به نظر مرد ها، بهترين راه نگه داشتن يك زن ازدواج كردن است ،ازدواج مي كنند.ازدواج براي مرد ها يك آفت ديگر،يك بيگاري اجباري است، درست مانند كار حقوق بگيري.مردها وقتي ازدواج مي كنند ديگر به زن شان فكر نمي كنند.با يك كامپيوتر كار مي كنند، قفسه اي را تميز مي كنند و...اين راهي است كه آن ها براي كناره گيري از زنده گي پر تلاطم اختيار مي كنند. با ازدواج براي مرد ها چيزي تمام مي شود .براي زن ها برعكس است:با ازدواج چيزي شروع مي شود.زن ها از نوجواني به عمق تنهايي شان مي روند و به قدري مستقيم به سمت اين تنهايي مي روند كه با آن ازدواج مي كنند.تنهايي مي تواند فقدان يا نيرو با شد.زن ها در ازدواج هر دو را كشف مي كنند. اغلب زن ها و فقط زن ها مي خواهند ازدواج كنند. زن ها روياي ازدواج را در عمق وجودشان مي پرورانند، روياي ازدواج را در عمق وجودشان حمل مي كنند و اين امر با عث مي شود كه گاهي خسته شوند و همه چيز را رها كنند: همه چيز را رها مي كنند تا تنها باشند و چه بهتر كه به كل تنها باشند.

Friday, October 29, 2004

خون و جنون

ـاين شعر حميد مصدق رو خيلي دوست دارم
كسي با سكوتش
مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد
كسي با نگاهش
مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا باز گردان
مرا اي به پايان رسيده
آغاز گردان